آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

و باز هم مریضی!!! دیماه 91

دوشنبه خیلی ناآرومی میکردی و نق میزدی و سرفه هم تک و توک میکردی که شروع کردم بهت دیفن هیدرامین دادن. و استامینوفن. البته از دیروز احساس میکردم که یکم داغی ولی بابا محمود میگفت و نه و میگفت مال دندونته ولی مادر بیشتر می فهمه! بگذریم؛ همون دوشنبه صبح به مامان جون گفتم ولی تا شب حتی یه زنگ نزد که حالت رو بپرسه و اتفاقا بابا هم شب دیر اومد ولی ما بالا نرفتیم و تنها موندیم! در ضمن شما تو این چند روز یاد گرفتی که وقتی میگم کلاغه میگه شما میگی قار قار!!! یعنیا باورت نمیشه ولی گ و ق رو خیلی بهتر از م و ب ادا میکنی. هنوز ماما بابای درست و حسابی نگفتی ولی گل، آقا، شیر، آب رو میگیسه شنبه بعدازظهر بود که مامان جون تلفن کرد و عذر خواهی ازاینکه نتونسته...
16 دی 1391

ناآرومی ... پیامد دندون آیا؟!

دو شبه که ناآرومی ... نه خودت درست و حسابی میخوابی و نه میذاری من بخوابم . حالا دلیلش چیه نمیدونم. دیروزم که یعنی پدر در آوردیا ... همش گریه و نق و جیغ دنبال من. یه دستشویی راحت نذاشتی که برم. از صبح تا خود شب ساعت 9 که بابات اومد جون منو به لبم رسوندی! حالا اشکال نداره بزرگ شدی تلافیشو سرت در میارم و نمیذارم شبا بخوابی! راستی دیشب وفتی داشتیم میرفتیم بخوابیم، طبق معمول که میگم بریم به بابا شب بخیر بگیم، تا بهت گفتم شروع کردی به بای بای کردن با بابا. بابات که ذوق مرگ شده بود! (دور از جونش) منم خیلی تعجب کردم از این هوش شما ماشالا. راستی دیدی چقدر اهل مطالعه هستی عسلکم؟!
12 دی 1391

جشن دندونی مختصر و مفید!!!

آخیییییییییییییییش خستگیم در رفت مادر! یعنی هنوز در نرفته ها ولی همین که همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد راحت شدم. مامانی از چهارشنبه صبح اومده بود کمک.. دیگه بساط اولویه رو به پا کردیم و خرده کاری تا شب... پنجشنبه هم که از صبح زود که مامانی بیدار شد و تق و توق کرد !! نشد که بخوابم و بلند شدم به کار آش رو درست کردیم و اولویه هم که چیزاییش که مونده بود رو اضافه کردیم و جارو و گردگیری و ژله و ... خاله مریم و بچه ها و بابایی اومدند. زن عمو و مامان جون هم اومدند و ناهار خوردیم. دیگه حدودای ساعت 7 ، خاله و مامانی رفتند که برن دکتر و شب بابا و عمو ها بودند و ادامه ی جشن ... مبارکت باشه پسرم . امید وارم همیشه جشن و شادی واسه شما به پا باشه ...
7 دی 1391

بیرون زدن اولین مروارید قشنگت

پنجشنبه شب یلدا بود و مامان جون دعوت کرده بود که بریم بالا! ما هم چون سال قبل که شما تو دلم بودی خونه مامانی بودیم گفتیم که امسال بریم بالا بدین ترتیب اولین شب یلدای شما در منزل پدربزرگت (بابای بابا) برگزار شد و ساعت 11 چون شما خسته شده بودی ما اومدیم پایین که بخوابیم. بعد از مدتها از بابایی خواستم که چون فردا جمعه اس امشب او مراقب شما باشه و من برم تو اتاق شما و یه خواب سیر بکنم. ساعت 1 بود که رفتم تو اتاق شما خوابیدم و ساعت 5 هم اومدم پیش شما! دلم طاقت نیاورده بود که بیشتر از این بابایی بیخوابی بکشه. جمعه ساعت 10 من بیدار شدم و صبحانه آماده کردم و با بابایی خوردیم و شما هم ساعت 11 بیدار شدیم و به اتفاق رفتیم منزل مامانی. بابا ما رو رسوند ...
2 دی 1391

ده ماهه شدن

بالاخره ارقام ماههای تولد شما دورقمی شد. خدارو سپاس هوراااااااااااا دیروز شما ده ماهه شدی پسرکم مبارکت باشه اینجا داشتی میرفتی خونه مامان جون (طبقه بالا) مهمونی! در این ماه شما یاد گرفتی که چند قدمی رو چهار دست و پا بری ولی هنوزم سینه خیز رفتن رو ترجیح میدی و اگه عجله داشته باشی برای رفتن به جایی ناگهان خودت رو از حالت چهار دست و پا به حالت سینه خیز در میاری و تند و تند میری! دستت رو هم میگیری به مبل و میز و هرجایی که گیر بیاری و بلند میشی! ماشالا ولی خوب کلی هم سر این حرکتت تا حالا زمین خوردی و گریه و ریسه ... جلوی ورودی آشپزخونه یه پشتی میذاشتم که نتونی بیای تو آشپزخونه چون سنگاش سرده و مریض میشی خدای نکرده ولی 26 آذر ماه نفهمیدم چطور خ...
23 آذر 1391

بزرگ شدن ...

سلام امیدم پنج روز دیگه شما به سلامتی 10 ماهت هم تموم میشه و وارد یازدهمین ماه زندگیت میشی. خداروشکر . هزاران بار تو این ماهی که گذشت شما خیلی تغیرات کردی! خودت دستت رو میگیری به هرجایی و بلند میشی. دیگه اسم هرچیزی رو که بهت بگم سریع یاد میگیری. تا الان کلی چیز بلدی: حیاط، جوجو، توپ، درخت، تلویزیون، تخت آرتا، عکس آرتا، عکس مامان و بابا، ددر که به راحتی تلفظش میکنی و هر کی جوراب پا کنه یا لباس بپوشه میگی دد!، ماشین لباسشویی، تاپ آرتا، ماشین، بنز، قورباغه و کلی چیز دیگه که الان یادم نمیاد! راستی چند قدمی هم چهاردست و پا میری، دقیقا پنج روزه که این رو یاد گرفتی! دیروز مهمونی دوستات بود خونه آرین پسر خاله یاسمن ولی چون شما مریض بودی ما نرفت...
17 آذر 1391

نه ماه و بیست و دو روز

پسرم دیگه داریم به پایان ده ماهگیت هم نزدیک میشیم و وارد یازدهمین ماه زندگیت میشی انشاءالله البته بگم که این مدت همش مریضی از سرما خوردگی که گرفته تا اسهال و استفراغ !! همشم همه میگن مال دندونته! حالا کی این دندون میخواد در بیاد خدا میدونه
14 آذر 1391

تولد بابا محمود و مهمانی خاله ایران و دنیا

  26 مهر تولد بابای ی بود وبرایش تولد گرفتیم و خاله اش و دخترخاله هاش و مادربزرگهاش و کل خونواده بابا خلاصه بودند. امشب که 5 مهر است و روز عید قربان خاله ایران اینها و دنیا و داریوش رو دعوت کردیم عسلکم شما از دیروز کلاغ پر رو یاد گرفتی!!! هزار ماشالات باشه انگشتهای کوچکت رو چنان زیبا به حالت کلاغ پر روی زمین میگذاری که دل آدم برات غش میره. باهوشک من موش موشک من!! بووووس
6 آبان 1391

نخستین شیرین کاریهای شما

سلام مامانی اومدم یه خبر جدید بدم و زود برم بعد برمیگردم و واست ادیتش میکنم شما از دیروز داری میگی د د . امروز صبح هم از خواب که بیدار شدی مدام داری تکرار میکنی د د د د د. فدات شم الهی. الان میخوام بهت صبحانه بدم، بعدا میام و کامل از اینروزهات میگم. تازه دست دسی هم میکنی قربونت برم. خلاصه که حسابی داری شیرین میشی و دلبری میکنی عروسک من امروز 10 آبانماه 91 هست و شما هشت ماه و هجده روزه شدی. خداروشکر هزاربار . چند روزیه که کلاغ پر میکنی و بابا میگی. شیطون من دوست دارم خیلی
13 مهر 1391

اولین عروسی که رفتی

پسرم دیشب شما برای اولین بار رفتی عروسی عروسی فاطمه دخترعموی بنده. چون عروسی راهش دور بود ( نوبنیاد ) و شما تازه از خواب بیدار شده بود قبل از رفتن. توی راه خیلی اذیت کردی. تو کریر نمیموندی و میخواستی بیای بغل. منم که نمیتونستم با اون سر و وضع بغلت کنم خلاصه کلی گریه کردی و کلی هم من با شعر و قصه آرومت کردم تا خوابت برد. توی سالن هم همش میخواستی خوردنیهای روی میزو برداری و پرت کلی! خلاصه اونجا هم نذاشتی بفهمیم چی به چیه! البته خیلی هم دیر رسیدیم. تقریبا یک ربع قبل از شام رسیدیم. موقع برگشت توی ماشین تخت خوابیدی و ما رفتیم بنی هاشم پوشک برات خریدیم وای خدای من؛ پمپرز شده 66تاییش 37 هزارتومن. آقاهه میگفت هفته ی پیش 31 بوده و الان که دلار رفته...
29 شهريور 1391